تبلیغات
داستان های کودکانه - شاهزاده ابراهیم و فتنه ی خونریز



Admin Logo
themebox Logo



در روزگار قدیم پادشاهی بود كه هر چه زن می گرفت بچه گیرش نمی آمد و همین طور كه سن و سالش بالا می رفت, غصه اش بیشتر می شد. یك روز پادشاه نگاه كرد تو آینه و دید موی سرش سفید شده و صورتش چروك خورده. از ته دل آه كشید و به وزیرش گفت «ای وزیر بی نظیر! عمر من دارد تمام می شود؛ ولی هنوز فرزندی ندارم كه پس از من صاحب تاج و تختم بشود. نمی دانم چه بكنم.»

وزیر گفت «ای قبلة عالم! من دختری در پردة عصمت دارم؛ اگر مایل باشید او را به عقد شما درآورم؛ شما هم نذر و نیاز كنید و به فقرا زر و جواهر بدهید تا بلكه لطف و كرم خدا شامل حالتان بشود و اولادی به شما بدهد.»

 پادشاه به گفتة وزیر عمل كرد و خداوند تبارك و تعالی پس از نه ماه و نه روز پسری به او داد و اسمش را گذاشتند شاهزاده ابراهیم. همین كه شاهزاده ابراهیم رسید به شش سالگی, او را فرستادند به مكتب. بعد از آن هم اسب سواری و تیراندازی یادش دادند و كم كم جوان برومندی شد. روزی شاهزاده ابراهیم به پدرش گفت «پدرجان! من می خواهم تك و تنها بروم شكار.» پادشاه اول قبول نكرد. اما وقتی اصرار زیاد پسرش را دید, قبول كرد و شاهزاده ابراهیم رفت به شكار. شاهزاده ابراهیم در كوه و كتل به دنبال شكار می گشت كه گذارش افتاد به در غاری و دید پیرمردی نشسته جلو غار, عكس دختری را دست گرفته, های . . . های گریه می كند. شاهزاده ابراهیم رفت جلو و گفت «ای پیرمرد! این عكس مال چه كسی است و چرا گریه می كنی؟» پیرمرد گفت «ای جوان! دست از دلم بردار و بگذار به حال زار خودم گریه كنم.» شاهزاده ابراهیم گفت «تو را به هر كه می پرستی قسمت می دهم راستش را به من بگو.»

 پیرمرد گفت «حالا كه قسمم دادی خونت به گردن خودت. این عكس, عكس دختر فتنة خونریز است كه همه عاشق شیدایش هستند؛ اما او هیچ كس را به شوهری قبول نمی كند و هر كس را كه به خواستگاریش می رود, می كشد.» شاهزاده ابراهیم از نزدیك به عكس نگاه كرد و یك دل نه, بلكه صد دل عاشق صاحب عكس شد و با یك دنیا غم و غصه برگشت به منزل و بی آنكه به كسی بگوید بار سفر بست و افتاد به راه. رفت و رفت تا رسید به شهر چین و حیران و سرگردان در كوچه پس كوچه ها شروع كرد به گشتن. نزدیك غروب نشست گوشة میدانگاهی تا كمی خستگی در كند. پیرزنی داشت از آنجا می گذشت.

 شاهزاده ابراهیم فكر كرد خوب است با پیرزن سر صحبت را واكند, بلكه در كارش گشایشی بشود. این بود كه به پیرزن سلام كرد. پیرزن جواب سلام شاهزاده ابراهیم را داد و گفت «ای جوان! اهل كجایی؟» شاهزاده ابراهیم گفت «ای مادر غریبم و در این شهر راه به جایی نمی برم.» پیرزن گفت «اگر خانه خرابة من را لایق خود می دانی, قدم رنجه بفرما و بیا به خانة من.» شاهزاده ابراهیم, از خدا خواسته گفت «دولت سرای ماست.» و همراه پیرزن راه افتاد و رفت به خانة او. شاهزاده ابراهیم همین كه رسید به خانة پیرزن, از غم روزگار یك دفعه های . . . های بنا كرد به گریه كردن. پیرزن پرسید «چرا گریه می كنی؟» شاهزاده ابراهیم جواب داد «ای مادر! دست به دلم نگذار.» پیرزن گفت «تو را به خدا قسمت می دهم راستش را به من بگو؛ شاید بتوانم راه علاجی نشانت بدهم. معلوم است كه از روزگار دل پری داری.»

شاهزاده ابراهیم گفت «از خدا كه پنهان نیست از تو چه پنهان, من روزی عكس دختر فتنة خونریز را دست پیرمردی دیدم و از آن روز تا به حال از عشق او یك چشمم اشك است و یك چشمم خون و روی آسایش ندیده ام و حالا هم به اینجا آمده ام بلكه او را پیدا كنم.» پیر زن گفت «به جوانی خودت رحم كن. مگر نمی دانی هر جوانی رفته به خواستگاری دختر فتنة خونریز كشته شده؟» شاهزاده ابراهیم گفت «ای مادر! همة اینها را می دان؛ ولی چه كنم كه بیش از این نمی توانم دوری او را تحمل كنم و اگر تو به داد من نرسی می میرم.» و دست كرد از كیسة پر شالش یك مشت جواهر درآورد ریخت جلو پیرزن. پیرزن تا چشمش افتاد به جواهر, با خودش گفت «این جوان حتماً شاهزاده است؛ ولی حیف از جوانیش؛ می ترسم آخر عاقبت خودش را به كشتن دهد.» بعد, رو كرد به شاهزاده ابراهیم و گفت «امشب بخواب تا فردا خدا كریم است؛ ببینم از دستم چه كاری ساخته است.»

 صبح فردا, پیرزن بلند شد. چند تا مهر و تسبیح برداشت؛ سه چهار تا تسبیح هم به گردنش آویزان كرد. عصایی دست گرفت و به راه افتاد و همین طور سلانه سلانه و عصا زنان رفت تا رسید به قصر دختر فتنة خونریز و در زد. دختر یكی از كنیزهاش را فرستاد ببیند چه كسی در می زند. كنیز رفت. برگشت و گفت «پیرزنی آمده دم در.» دختر گفت «برو بیارش ببینم چه كار دارد.» پیرزن همراه كنیز رفت پیش دختر فتنة خونریز. سلام كرد و نشست. دختر پرسید «ای پیرزن از كجا می آیی؟» پیرزن جواب داد «از كربلا می آیم و زوار هستم. راه گم كرده ام و گذارم افتاده به اینجا.» خلاصه! پیرزن تمام مكر و حیله اش را به كار بست و در میان صحبت پرسید «ای دختر! شما با این همه زیبایی و كمال و معرفتی كه داری چرا شوهر نمی كنی؟» همین كه این حرف از دهن پیرزن پرید بیرون, دیگ غضب دختر به جوش آمد و چنان سیلی محكمی به صورت پیرزن زد كه از هوش رفت.

كمی بعد كه پیرزن به هوش آمد, دل دختر به حالش سوخت و برای دلجویی او گفت «ای مادر! در این كار سری هست. یك شب خواب دیدم به شكل ماده آهویی درآمده ام و در بیابان می گردم و می چرم. ناگهان آهوی نری پیدا شد و آمد پیش من و با من رفیق شد. همین طور كه با هم می چریدیم پای آهوی نر در سوراخ موشی رفت و هر چه تقلا كرد پاش را از سوراخ بكشد بیرون, نتوانست. من یك فرسخ راه رفتم و در دهانم آب آوردم و در سوراخ موش ریختم تا او توانست پاش را از سوراخ درآورد. دوباره در كنار هم افتادیم به راه و چیزی نگذشت كه این بار پای من رفت در سوراخ و گیر كرد. آهوی نر رفت به دنبال آب و دیگر برنگشت و من تك و تنها ماندم. در این موقع از خواب پریدم و با خود عهد كردم هرگز شوهر نكنم و هر مردی را كه به خواستگاریم آمد بكشم؛ چون فهمیدم كه مرد بی وفاست.»

 پیرزن تا این حكایت شنید, بلند شد از دختر خداحافظی كرد و راه افتاد به طرف خانة خودش. به خانه كه رسید به شاهزاده ابراهیم گفت «ای جوان! غصه نخور كه قصة دختر را شنیدم و برایت راه نجاتی پیدا كرده ام.» و هر چه را كه از زبان دختر شنیده بود, برای شاهزاده ابراهیم تعریف كرد. شاهزاده ابراهیم گفت «حالا باید چه كار كنم؟» پیرزن گفت «باید حمامی بسازی و به تصویرگر دستور بدهی در رختكن آن پشت سر هم سه تابلو از یك جفت آهوی نر و ماده بكشد. در تصویر اول آهوی نر و ماده در كنار هم مشغول چرا باشند. در شكل دوم پای آهوی نر در سوراخ موش گیر كرده باشد و آهوی ماده از دهانش آب در سوراخ بریزد و تصویر سوم نشان بدهد پای آهوی ماده در سوراخ گیر كرده و آهوی نر رفته سر چشمه آب بیاورد و صیاد او را با تیر زده.»

 شاهزاده ابراهیم دستور داد حمام زیبایی ساختند و رختكن آن را همان طور كه پیرزن گفته بود, نقاشی كردند. چند روزی كه گذشت این خبر در شهر چین دهان به دهان گشت كه شخصی از بلاد ایران آمده و حمامی درست كرده كه لنگه اش در تمام دنیا پیدا نمی شود. دختر فتنة خونریز آوازة حمام را كه شنید, گفت «باید بروم این حمام را ببینم.» و دستور داد جارچی ها در كوچه و بازار جار زدند هیچ كس سر راه نباشد كه دختر فتنة خونریز می خواهد برود به حمام. دختر فتنة خونریز رفت حمام و مشغول تماشای نقش ها شد و صحنه به صحنه ماجرای آهوی نر و ماده را دنبال كرد و تا چشمش افتاد به آهوی تیر خورده آهی كشید و در دل گفت «ای وای! آهوی نر تقصیری نداشته و من تا حالا اشتباه می كردم.» و همان جا نیت كرد دیگر كسی را نكشد و به دنبال این باشد كه جفت خودش را پیدا كند.

 پیرزن خبر حمام رفتن دختر را به گوش شاهزاده ابراهیم رساند و به او گفت «امروز یك دست لباس سفید بپوش و برو به قصر دختر و با صدای بلند بگو آهوم وای! آهوم وای! آهوم وای! و تند فرار كن كه دستگیرت نكنند. فردا هم همین كار را تكرار كن, منتها به جای لباس سفید, لباس سبز بپوش. پس فردا با لباس سرخ به قصر دختر برو و سه بار همان حرف ها را تكرار كن؛ اما این بار فرار نكن تا بیایند تو را بگیرند و ببرند پیش دختر.وقتی دختر از تو پرسید چرا چنین كاری می كنی, بگو یك شب خواب دیدم با آهوی ماده ای رفیق شده ام و رفته ام به چرا. موقع چرا پای من در سوراخ موشی رفت و همانجا گیر كرد و هر چه زور زدم نتوانستم پایم را درآورم. آهوی ماده یك فرسخ راه رفت و در دهانش آب آورد ریخت در سوراخ تا من توانستم پایم را بیاورم بیرون و نجات پیدا كنم. طولی نكشید كه پای آهوی ماده در سوراخی رفت و من رفتم آب بیاورم كه ناگهان صیاد من را با تیر زد و از خواب پریدم. از آن موقع تا حالا كه چند سال می گذرد شهر به شهر و دیار به دیار می گردم و جفتم را صدا می زنم.»

شاهزاده ابراهیم همان روز لباس سفید پوشید؛ رفت به قصر دختر و سه مرتبه گفت آهوم وای! دختر به غلام هاش دستور داد «بروید این بچه درویش را بگیرید.» اما تا به طرفش هجوم بردند, شاهزاده ابراهیم پا گذاشت به فرار. روز دوم, شاهزاده ابراهیم لباس سبز پوشید. باز رفت به قصر دختر؛ همان حرف ها را تكرار كرد و تا خواستند او را بگیرند, فرار كرد. روز سوم با لباس سرخ رفت به قصر دختر و سه مرتبه گفت آهوم وای! اما این دفعه همان جا ایستاد تا او را گرفتند و پیش دختر بردند. همین كه چشم دختر افتاد به شاهزاده ابراهیم, دلش از مهر او لرزید و پیش خودش فكر كرد «خدایا! نكند من دارم عاشق این بچه درویش می شوم؟» بعد, از شاهزاده ابراهیم پرسید «ای بچه دوریش! چرا سه روز پشت سر هم آمدی اینجا و آن حرف ها را زدی؟» شاهزاده ابراهیم همة حرف هایی را كه پیرزن یادش داده بود از اول تا آخر برای دختر شرح داد. دختر یك دفعه آه بلندی كشید و از هوش رفت. پس از مدتی كه به هوش آمد, گفت «ای بچه درویش! نظر خدا با ما دو نفر بوده؛ چون تو را فرستاده كه من به خطای خودم پی ببرم و از این فكر كه مرد بی وفاست بیایم بیرون. پس بدان كه من نمی دانستم آهوی نر را صیاد با تیر زده و بدان كه جفت تو من هستم. حالا بگو كی هستی و از كجا می آیی؟» شاهزاده ابراهیم گفت «اسمم ابراهیم است؛ پسر پادشاه ایرانم و برای رسیدن به وصال تو دنیا را زیر پا گذاشته ام.»

دختر قاصدی روانه كرد و برای پدرش پیغام فرستاد كه می خواهد شوهر كند. پدر دختر وقتی خبر شد كه دخترش می خواهد با پسر پادشاه ایران عروسی كند, خوشحال شد و زود حركت كرد, پیش آن ها آمد و مجلس شاهانه ای ترتیب داد و دختر و شاهزاده ابراهیم را به عقد هم درآورد. حالا بشنوید از پدر شاهزاده ابراهیم! همان روزی كه شاهزاده ابراهیم شهر و دیارش را ترك كرد و از عشق دختر فتنة خونریز آواره شد, پدرش دستور داد غلام ها همه جا را بگردند و او را پیدا كنند. اما, وقتی كه غلام ها اثری از او به دست نیاوردند, پدرش لباس قلندری پوشید و شهر به شهر و دیار به دیار به دنبال پسر گشت. از قضای روزگار روزی كه رسید به شهر چین, دید مردم دسته دسته به سمت قصر پادشاه چین می روند. از پیرمردی پرسید «امروز چه خبر است؟» پیرمرد جواب داد «مگر نشنیده ای؟ امروز دختر فتنة خونریز با شاهزاده ابراهیم, پسر پادشاه ایران, عروسی می كند.» قلندر تا اسم پسرش را شنید از هوش رفت. همین كه به هوش آمد بلند شد همراه مردم رفت به قصر پادشاه چین, تا چشم شاهزاده ابراهیم افتاد به قلندر, او را شناخت و دوید به میان مردم؛ پدرش را بغل گرفت و بوسید. بعد, دستور داد او را بردند حمام و یك دست لباس پادشاهی تنش كردند. وقتی پادشاه ایران از حمام درآمد, شاهزاده ابراهیم او را برد پیش پدر دختر و آن ها هم یكدیگر را در بغل گرفتند. خلاصه! مجلس عروسی هفت روز برقرار بود . چند روز كه گذشت, شاهزاده ابراهیم دختر را برداشت و با پدرش برگشت به مملكت خودشان و خوش و خرم در كنار هم زندگی كردند.